آرشیدا جون و کاموا ها!
مامانی این روزا مشغول بافتن بافتنی برای شما هستم !

که شما هم خیلی دقیق به دست من نگاه میکنی و با تعجب نگاه میکنی!
امروز کنارم دراز کشیده بودی دیدم مثه بچه گربه با کامواها داری بازی میکنی !
من حواسم نبود تو هم کامواها نزدیکت بود... و شما خوشحال و ریلکس شروع کردی به بهم ریختن ....

مامانی این روزا مشغول بافتن یه بافتنی برای شما هستم !

که شما هم خیلی دقیق به دست من نگاه میکنی و با تعجب نگاه میکنی!
امروز کنارم دراز کشیده بودی دیدم مثه بچه گربه با کامواها داری بازی میکنی !
من حواسم نبود تو هم کامواها نزدیکت بود... و شما خوشحال و ریلکس شروع کردی به بهم ریختن ....

بعد یهو دیدمت و صدات کردم و شما خندیدی شروع کردی باهام حرف زدن


- مامانی کامواها رو بهم نریز ( و شما به اینصورت نگاهم میکنی!!!!)

و ناراحت غر میزنی و سو صدا در میاری ماننده : مــــــــامـــــــــــان
!

- عزیز دلم آرشیدا خانوم ! بهم بریزیشون من نمیتونم ببافما !باید نیم ساعت بازشون کنم!

- و به اینصورت کاملا به حرف مامان گوش میدی!!!
-آفرین دختر نازنیم!



آرشیدا جون و کاموا ها!
